قصه دوم

يك صدف زيبا، نزديك يك كشتي غرق شده در كف دريا نشسته بود. اين كشتي، از سالهاي قبل اينجا بود و بدنه اش
از صدفهايي كه به او چسبيده بودند، پر شده بود.
اين صدف، هنوز كوچيك بود و نميدونست كه نبايد روي شنهاي كف دريا بنشينه. البته به او گفته بودند، اما او توجه نكرده بود.
مدتي گذشت و صدف كوچولو كه بيكار نشسته بود، حوصله اش سر رفت.
خميازه اي كشيد و دهانش باز شد. موقعي كه خميازه اش تمام شد و دهانش را بست، ناگهان احساس كرد يه چيز
سختي وارد دهانش شد و توي كفه ي پائيني او نشست.
درست فهميده بود، يه سنگ كوچيك خاكستري بود، كه جريان آب، اونو وارد كفه هاي صدف كرده بود . او اگه كف
دريا نمينشست، جريان آب، اين سنگ رو از كف دريا، به حركت درنميآورد و ناگهان اونو وارد كفه هاي صدف نميكرد.
صدف كوچيك، حالا دوتا مشكل داشت: يكي اينكه با اين سنگ، كه وارد كفه هاي او شده بود، چه طور بايد حر كت كنه؟!

آخه، اين سنگ، براي حيوون دريايي كوچيكي مانند اين صدف، يه مزاحم بود.
مشكل دوم او بدتر بود: چون گوشت بدن صدف، ژله اي و نرمه، ورود اين سنگ مزاحم، ميتونه به بدن او صدمه بزنه
و اونو مريض كنه يا حتي اونو بكشه!
خيلي ترسيد. حالا با اين سنگ چه كار كنه؟ چطور اونو از داخل كفه هاي خودش بيرون كنه؟
نميتونست فرياد بزنه و از كسي كمك بخواد؛ فايده نداشت.
اما بالاخره فكر كرد كه با ترسيدن، نجات پيدا نميكنه، بايد يه راهي پيدا كنه تا خطر اين سنگ رو كم كنه.
به خودش گفت: حالا كه نميشه اين سنگ رو بيرون كنم، پس بهتره اونو شستوشو كنم كه بدنهي كثيف اون، به بدن
حساس من صدمه نزنه.
صدف تا اين راه حل رو پيدا كرد، از روغن درون خودش به سنگ خاكستري پاشيد.
سنگ تميز شد، اما صدف به كارش ادامه داد، و اينقدر از مايع روغني بدن خودش به سنگ مزاحم پاشيد كه خسته شد
و به حال خواب افتاد. او آرام به خواب رفت.
* * * * *
2
بعد از اينكه از خواب بيدار شد، گيج و خوابآلود بود. به ياد نميآورد كه مشغول چه كاري بود كه خسته شد و به
خواب رفت. ناگهان يه چيز عجيب داخل كفه ي خودش ديد: يه گوي سفيد! نه نه! به رنگ سفيد شيري.
اين چيه؟! چه قشنگه! ا آره اين يه مرواريده! مرواريد كوچولو، مثل يه گلوله يا تيله ي درخشان، كه خيلي زيبا بود.
* * * * *
صدف، همه ي ماجرا رو به ياد آورد: يه سنگ وارد كفه ي او شد، او هم مجبور شد از ماده ي روغني خودش به اون
بپاشه تا شسته بشه.
حالا فهميد چه اتفاقي افتاده: اين مرواريد، همون سنگه! اما چه طور از يه سنگ بدقيافه، به يه مرواريد زيبا تبديل شده؟ !
آره، درست فهميد. از روغني كه به اون سنگ پاشيد، اون سنگ رو گرد و صاف كرد، و رنگ اونو سفيد شيري كرد: چه قدر
ميدرخشيد و چه قدر زيبا بود! ديگه اين سنگ كه حالا تبديل به يك مرواريد شده بود، بدن لزج و حساس صدف را آزارنميداد و مزاحم نبود.
صدف ديگه از او نميترسيد. حالا داخل كفه ي خودش، يه دوست خوب و زيبا داشت كه همدم و همنشين او بود.
حالا او ميدونست كه هر سنگي كه دشمن اوست و وارد كفه ي او ميشه، اون ميتونه تبديلاش كنه به يك مرواريد :
مرواريدي كه بعداً بچه هاي آدمها اونو به عنوان هديه ي جشن تولد يا روز مادر، براي مادرشون ميخرند، و وقتي كه مادرا
اون مرواريد رو تو گردنبندشون قرار ميدن، گردنبندشون خيلي زيبا ميشه.
آيا مادرها ميدونند كه اين مرواريدي كه براي روز مادر هديه گرفتن، چه طور ساخته شده؟! آيا ميدونند كه يه صدف
زيبا، تلاش كرد تا اون سنگ بيارزش و زشت رو تبديل به يك مرواريد زيبا كنه؟! نميدونم! شايد!